تبلیغات
کلبه تنهایی فقیرانه

کلبه تنهایی فقیرانه
اگه زندگیم در یه کاسه آب خلاصه می شد …اونو بدرقه راهت می کردم
نویسندگان
پیوندهای روزانه

گله از یار کنم یا ز سیه فالی خویش

به که گویم سخن سرد زبی حالی خویش

سخنم سرد ونگاهم همه اغشته به غم

به کجا پربکشم با غم تنهایی خویش ؟؟؟




[ 15 آبان 90 ] [ ساعت 11 و 21 دقیقه و 39 ثانیه ] [ تنهای تنها ]
نرنجم که با دیگری خو کنی..
تو با من چه کردی که با او کنی ؟؟؟!!!!



[ 1 تیر 92 ] [ ساعت 23 و 22 دقیقه و 03 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

یه فصل جدید

 

میخوام بازم دراین کلبه رو باز کنم

 

بازم هم میخوام بنویسم از گذشته

 

از تو و کاری که بامن کردی :(




[ 1 تیر 92 ] [ ساعت 23 و 19 دقیقه و 37 ثانیه ] [ تنهای تنها ]
خدایا , خطا از من است , میدانم

از من که سالهاست گفته ام
” ایاک نعبد ”
اما به دیگران دلسپرده ام

از من که سالهاست گفته ام
” ایاک نستعین ”
اما به دیگران تکیه کرده ام …

اما تو رهایم نکن … !!




[ 16 آذر 91 ] [ ساعت 00 و 36 دقیقه و 34 ثانیه ] [ تنهای تنها ]
الهی… با خاطری خسته، دلی به تو بسته، دست از غیر تو شسته، در انتظار رحمتت نشسته ام… میدهی، کریمی… نمیدهی، حکیمی… می خوانی، شاکرم… میرانی، صابرم…
الهی احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی… نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز…
الهی، مشت خاکی را چه شاید و از او چه بر آید و با او چه باید…؟
دستم بگیر یا ارحم الراحمین..



[ 16 آذر 91 ] [ ساعت 00 و 35 دقیقه و 42 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

میخوام از نو شروع کنم

میخوام هرچی بوده رو محو کنم

 

میخوام همه چیز رو جدید کنم

دیگه یادت تو دلم نیست پس لازم نیست اینجا هم از تو یادی باشه




[ 10 مهر 91 ] [ ساعت 09 و 43 دقیقه و 40 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

دیگه نمیام

 

از تو هم خسته شدم لعنت به تو وبلاگ




[ 13 شهریور 91 ] [ ساعت 10 و 04 دقیقه و 43 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

بعد تو حس امدن و مطلب نوشتن رو ندارم

تو که رفتی

وبتم تعطیل کردی

هیچ خبری ازت ندارم امیدوارم امید خوب شده باشه

خیلی دلم برای وبت و نظرهای قشنگت تنگ شده

امیدوارم خدا امیدت رو بهت برگردونه




[ 5 مرداد 91 ] [ ساعت 19 و 33 دقیقه و 27 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

دیگه حوصله ندارم

 

دیگه صبرم تموم شده

 

دیگه نمیخوام

 

نه مینویسم

 

نه میخونم

 

نه میشنوم

 

دیگه نمیتونم خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا..............................

 

تــــــــــــــــمومش  کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن




[ 2 مرداد 91 ] [ ساعت 10 و 32 دقیقه و 56 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

کمر بسته ام به خودکشی ...

بیخیال هم نمی شوم ...

هم دست اند با من ؛

این سیگارهای تلخ و آن خاطـرات




[ 10 تیر 91 ] [ ساعت 21 و 12 دقیقه و 59 ثانیه ] [ تنهای تنها ]
برای پرپرشدن اقاقی برای بوسه های اتفاقی
 تواین روزا که مثل شب سیاهه منتظر نور کدوم چراغی ؟
 برای لحظه های بیقراری ساعتهای کشنده خماری

 نعشه میکردی دلمو یه روزی
 الان خزونی کدوم بهاری ؟! ... الان خزونی کدوم بهاری ؟! ...
 رو صندلی انتظار میشینم گلای باغ حسرتو میچینم 
 یا مثل سابق میشی برمیگردی یا نمیخوام دیگه تورو ببینم





[ 7 تیر 91 ] [ ساعت 13 و 36 دقیقه و 46 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

نمیشه دل به هرکس داد، نمیشه از نفس افتاد

پرنده با پره بسته، نمیشه از قفس آزاد

نمیشه شب به شب خوابی، فقط کابوس وحشت دید

نمیشه در سکوت خود ،صدای گریه رو نشنید

نمیشه غرقه در غم بود ، ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز ، فقط از ترس فردا خوند

گلوی سازه دلتنگی ، پر از فریاد خاموشه

دوبار سربده هق هق ،بزار  دسته صدا روشه

نمیشه دل به هرکس داد‌، نمیشه دل به هرکس بست

نمیشه رفت و راهی شد، رسید اما به یک بن بست ،

چه رسمه ناهماهنگی ،نمیشه رسمه تقدیره ،

نمیشه بود و عاشق بود ، واسه عاشق شدن دیره

نمیشه غرقه در غم بود ، ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته اواز ، فقط از ترس فردا خوند

گلوی سازه دلتنگی ، پر از فریاده خاموشه

دوباره سربده هق هق ، بزار دسته صدا رو شه




[ 6 خرداد 91 ] [ ساعت 20 و 29 دقیقه و 35 ثانیه ] [ تنهای تنها ]
اینقدر "دوستت دارم" های دروغینت را شنیده ام که دیگر
"دوستت دارم "های مادرم هم باور نمی کنم
لعنت به تو که سرتاپا دروغ بودی



[ 3 خرداد 91 ] [ ساعت 15 و 21 دقیقه و 53 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

درانتهایی هر سفر، در اینه ، دار و ندار خیش را مرور میکنم، این خاک تیره ، این زمین پاپوش پای خسته ام، این سقف کوتاه اسمان، سرپوش چشم بسته ام، اما خداینده در اخرین سفردر اینه بجز تو بی کرانه کران بجز زمین و اسمان چیزی نمانده است گم گشته ام کجا ندیده ای مرا

حسین پناهی

 




[ 31 اردیبهشت 91 ] [ ساعت 19 و 57 دقیقه و 45 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

ما دست بدامن سحر میگردیم، از ظلمت شام با خبر میگردیم

چون موج اگر به ساحلی آمده ایم، یكبار دگر به آب برمیگردیم

شاعر محمدرضا حیدری




[ 9 اردیبهشت 91 ] [ ساعت 19 و 45 دقیقه و 24 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

دگر آواز  هم از یادمان رفت، صدای ساز هم از یادمان رفت

چنان  کنج قفس ماندیم و ماندیم، تب پرواز هم از یادمان رفت

نه تنها روز پایان را ندیدیم، شب آغازهم  از یادمان رفت

شاعر محمدرضا حیدری




[ 9 اردیبهشت 91 ] [ ساعت 19 و 44 دقیقه و 46 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

پاهـایم را که درون آب مـی زنـم....

ماهــی ها جـمع می شـوند....!

شایـدآنها هـم فهمیـده اند عمری طعـمه ی روزگـار بوده ام...




[ 27 فروردین 91 ] [ ساعت 11 و 43 دقیقه و 09 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

تا حاکم سر نوشت انسان بخت است

کی خاطری از خیال فردا تخت است

این گونه که غصه از زمین می روید

خنداندن بچه های فردا سخت است

 

شاعر : آقای غلامرضا شرفی زاده

 

منبع :http://ghazalnoosh.mihanblog.com/




[ 25 فروردین 91 ] [ ساعت 01 و 14 دقیقه و 33 ثانیه ] [ تنهای تنها ]


حالم
بد است..



از رفتارهایتان(رفتارهایمان) حالم بد است ،


از طرز رانندگیتان ،


ا


از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده
،


از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ،


از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان
و


بیغیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ،


از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ،


از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ،


از آشغال ریختنتان در خیابان ،


از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل
،


از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان
،


از عملهای زیبائی ،


از یکی نبودن حرف و عملتان ،


از تعارفهای بی موردتان ،


از غیبت کردنهای کثیرتان ،


از تغییر نظرهای یک ساعته تان ،


از بی تفاوتیتان نسبت به کار کودکان ،


از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ،


از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای یک شبه
تان،


از عشقهای یک شبه تان ،


از انتخاب دوست بر مبنای نوع خودرواش ،


از چاپیدن یکدیگرتان ،


از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ،


از بی مطالعه بودنتان ،


از تن دادن و دل ندادنتان ،


از ذوب شدنتان در فرهنگ عرب فراموش کردن زبان مادریتان
،


از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه
،


از عدم رعایت نظافت شخصیتان ،


از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس
،


از مدرک گرا بودنتان ،


از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ،


از جوکهای قومیتیتان ،


از نژاد پرستیتان ،


از خواب 1400 ساله تان


از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ
تولدشان ،


از مصرف گرا بودنتان ،


از قسطی خریدن بنز برای فخر فروشی ،


از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ،


از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و....


...از کجا
بگویم ...از چه بگویم... که حالم بد است ، خیلی هم بد است...
من تصمیم خودم را گرفته ام و با این نامه تغییر را شروع
کردم؛

تو چطور؟




[ 19 فروردین 91 ] [ ساعت 22 و 54 دقیقه و 41 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

روز اول :  چقَدَر  ساده دل  و مظلوم  است

روزآخر :قدمش نحس و نگاهش شوم است

تازه وارد ! نکند  به  عاشقی  شک بکنی

چون   آخــر   فیلم    کاملا   معلوم   است


[ 17 فروردین 91 ] [ ساعت 20 و 51 دقیقه و 30 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

اطاق کوچکم

بوی خورشیدمیداد

به حیاط آمدم

توکا

روی شیروانی

برای آسمان

آوازمیفرستاد

زیرشیروانی ایستادم

دستهایم چندبرابرآسمان بود

چشمهایم

آوازمیخواند...




[ 4 فروردین 91 ] [ ساعت 23 و 06 دقیقه و 16 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

وقتی غروب

روی لبانت می رقصید

باد

به قایقی فکرکرد

که هیچ دریایی

ادامه ی رویایش نبود

بیچاره دلم

چقدربه دیروز

شبیه است...




[ 4 فروردین 91 ] [ ساعت 23 و 01 دقیقه و 12 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

امسال عید بدون تو

مثل عید سال گذشته بی روح احساسه

سفره نوروز چیدست ولی سفره دل هنوز خالیه

یادش بخیر همیشه سفره هفت سین رو میچیدی امسال مامان به جای تو چید

اینم سفره امسال ما همه چیزش خوبه بجز ....




[ 26 اسفند 90 ] [ ساعت 23 و 36 دقیقه و 13 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

اسفند رو به پایان است !

وقت کوچ کردن به فروردین ، وقت بخشیدن و صاف کردن دل
پس مرا ببخش اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت ترکی انداخته ام . . .




[ 26 اسفند 90 ] [ ساعت 11 و 52 دقیقه و 12 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

لعنت به دنیایی که ادم هاش از مترسکم  بی احساس ترند




[ 23 اسفند 90 ] [ ساعت 12 و 04 دقیقه و 49 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

هر آهنگی که گوش می دهم، به هــر زبـانی که باشد، بغضم را می شکند. . .

نمی دانم، بغضم به چند زبان زنده ی دنیا مسلط است




[ 20 اسفند 90 ] [ ساعت 11 و 21 دقیقه و 45 ثانیه ] [ تنهای تنها ]
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت . در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت . آنها به موضوع « خدا » رسیدند ؛ آرایشگر گفت : “ من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد ! ”
مشتری پرسید : “ چرا ؟
آرایشگر گفت : “ کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد . اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند ؟ بچه‌های بی‌ سرپرست پیدا می‌شدند ؟ این همه درد و رنج وجود داشت ؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد . ”
مشتری لحظه ای فکر کرد ، اما جوابی نداد ؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند . . .
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت . در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده .
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت : “ به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند . ”
آرایشگر با تعجب گفت : “چرا چنین حرفی می زنی ؟ من این‌جا هستم ، همین الان موهای تو را کوتاه کردم ! ”
مشتری با اعتراض گفت : “ نه ! آرایشگرها وجود ندارند ؛ چون اگر وجود داشتند ، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است ، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد . ”
آرایشگر گفت : “ نه بابا ؛ آرایشگرها وجود دارند ، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند . ”
مشتری تایید کر د: “ دقیقاً ! نکته همین است . خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند . برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . ”


[ 12 اسفند 90 ] [ ساعت 17 و 35 دقیقه و 59 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد ؟
خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر  !
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو . . .
ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز !
شک هایت را باور نکن اما به باور هایت هیچ وقت شک نکن . . .
زندگی شگفت انگیز است ، فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید . . .
مهم این نیست گه قشنگ باشید ، قشنگ این است که مهم باشید ، حتی برای یک نفر . . .
مهم نیست شیر باشی یا آهو ، مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی . . .
کوچک باش و عاشق ، که عشق میداند آئین بزرگ کردنت را . . .
بگذار عشق خاصیت تو باشد ، نه رابطۀ خاص تو با کسی . . .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطۀ پایان رسیدن . . .
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بی کران . . .
زلال که باشی آسمان در توست . . .




طبقه بندی: داستان های جالب،
[ 8 اسفند 90 ] [ ساعت 21 و 02 دقیقه و 16 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

یادت میآید
تو همیشه دنبال فلسفه والنتاین بودی و ریشه شرقی اش را میخواستی،
من امّا همیشه ساده تر از فلسفه هایت بودم.
من تنها دنبال فرصت کوچکی بودم که
به تو ابراز عشق کنم،
شرقی و غربی اش برایم فرقی نداشت......
هر جا و با هر کسی هستی ...ولنتاین بی من مبارک




[ 24 بهمن 90 ] [ ساعت 22 و 37 دقیقه و 14 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

سلام از اونجا که عکس ها کیفیتشون بالا بود

حسش نبود حجمشون رو کم کنم

به همین علت گذاشتم تو فایل زیپ

لینک مستقیم

http://uploadkon.ir/uploads/97457adc68ba441f2466a50c9d7e6a5b.zip

لینک کمکی

[url=http://uploadkon.ir/uploads/97457adc68ba441f2466a50c9d7e6a5b.zip]Download File[/url]




[ 22 بهمن 90 ] [ ساعت 22 و 34 دقیقه و 40 ثانیه ] [ تنهای تنها ]

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? “God asked.”

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time “I said”

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

surprises you most about humankind? What

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد …

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی بی حوصله می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند .

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر می کنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God’s hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked …

بعد پرسیدم …

As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile .

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them .

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them .

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here .

و یاد بگیرند که من اینجا هستم .

Always

همیشه





[ 18 بهمن 90 ] [ ساعت 13 و 44 دقیقه و 53 ثانیه ] [ تنهای تنها ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ

تمام زندگی در سه نقطه خلاصه میشه

اینم در باره من ...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :



تبادل لینک